شاید خوراک، پوشاک، مسکن، سلامت، آموزش، امید به آینده، آزادی و امنیت در نگاه شما از ضروریات و بدیهیات زندگی هر انسانی باشد اما در نگاه من اینها چیزهایی است که برای به دست آوردنش باید جنگید و اگر جنگ را کنار بگذارم، سهمی از همین بدیهیات و ضروریات هم نخواهم داشت. اگر چه با جنگیدن هم تضمینی برای دستیابی به این بدیهیات وجود ندارد اما به هر حال احتمالش را بیشتر میکند.

شاید به همین خاطر است که در واکنش به هر موضوعی پر از خشم و انتقادم. شاید به همین خاطر است که در مواجهه با هر کلامی پر از پرخاش و عصبانیت هستم.
خشم، شرط لازم برای جنگیدن است و در شرایط کسی مثل من، جنگیدن شرط لازم زندکی محسوب میشود. از طرفی وقتی همیشه در حال جنگ باشی؛ خشم به بخش جداییناپذیری از وجودت تبدیل میشود.شاید اگر لازم به این همه مبارزه نبود، فرصت به مسائل مهمتری میرسید اما این اما و اگر و شایدها تغییری در اصل صورت مسأله ایجاد نمیکند. من چه بخواهم و چه نخواهم؛ در شرایطی هستم که گزینههای زیادی برای انتخاب ندارم. یا باید در این فراز و فرودهای ناگزیر زندگی بجنگم و از همین جنگیدنها لذت ببرم یا در سیاهچاله انبوهی از چراها و ندانمها غوطهور شوم.
هم گزینه اول و هم گزینه دوم را امتحان کردهام. هر دو را هم خوب بلدم. دومی را بیشتر! اگر قدرت آن را داشتم که به زندگیام پایان بدهم؛ شاید دومی را انتخاب میکردم.
یک زندگی پر از تراژدی میتواند برای مخاطب رمانهای غمگین زیبا باشد به شرط آنکه نویسنده بتواند پایانش را حماسی و تاثیرگذار تمام کند. اما حالا که مخاطب و نویسنده و شخصیت اصلی این داستان با هم یکی هستند؛ شاید بهتر باشد نویسنده تا آنجا که میتواند مسیر داستان را از غم و تراژدی دور کند.
امروز که این متن را مینویسم، جنگیدن برای من نه به معنای توپ و تانک است و نه به معنای فریاد و اعتراض. جنگیدن امروز من یعنی وسط توپ و تانک و فریاد و اعتراض، یادم باشد که همه این موانع هم بخشی از زندگی است. برای یک بخش جدا نشدنی از زندگی نمیشود هر روز خدا غُصه خورد. برای بخشی از معمول و مرسومترین اجزا زندگی نمیشود دائما در شوک فرو رفت.
پس بهتر است وسط همه این جنگیدنها حواسم به مدیتیشن، خواب و تغذیهام هم باشد. بالاخره میدان جنگ است؛ جنگاور باید جان در بدن داشته باشد. با افسردگی و پریشانی نمیتوان به میدان جنگ رفت. جنگیدن یعنی یادم باشد که تا یک حد مشخصی تاب و تحمل غم را دارم و بهتر است که بیشتر از حد توانم به مشکلات فکر نکنم.
به نظرم زندگی در بهترین حالتش برای من یعنی همین؛ یعنی بجنگ و جنگیدن را بیشتر یاد بگیر و آرام آرام مجالی پیدا کن که اندکی هم در حین جنگیدن آرامش و شادمانی را هم تجربه کنی و باز هم به جنگیدن ادامه دهی…