یادداشت

فرهنگ پرخاشگری و پرخاشگری فرهنگی

علیرضا پورعابدین۱۴ دقیقه مطالعه

وقتی به خودم و رفتارهایم در طول زندگی نگاه می‌کنم، متوجه می‌شوم که میزان رفتار پرخاشگرانه و همراه با عصبانیت زیاد بوده است. اگر تعریف خودم از پرخاشگری را شامل «پرخاشگری منفعل» هم قرار دهم؛ نتیجه به شدت بدتر خواهد شد و متوجه می‌شوم که نه تنها پرخاشگری زیادی داشتم بلکه بخش بزرگی از عمرم را در خدمت پرخاش و خشونت و عصبانیت سپری کرده‌ام.

شهود و استقرا شخصی من این مدل ذهنی را برایم فراهم کرده رفتار پرخاشگرانه نه صرفا در مورد من، بلکه در مورد بخش بزرگی از طبقه کارگر یک رفتار شایع و پرتکرار است.

من به وضوح در مواجهه و تعامل با افراد طبقه کارگر می‌بینم که مدام در حال پرخاش و عصبانیت و دعوا هستند و راه حل هر مساله کوچک و بزرگی را در پرخاشگری می‌بینند.

چرا؟! این حجم وسیع از خشونت و پرخاش در طبقه کارگر چرا وجود دارد؟

عوارض و تبعات این حجم از خشونت و پرخاش در کجا و به چه شکلی خود را بروز می‌دهد؟

در زیر پوست شهر چه می‌گذرد؟

«مرد عصبانی» در فرهنگ کوچه و خیابان‌های محلهٔ ما دقیقا همان چیزی است که از یک انسان عاقل و بالغ انتظار می‌رود. اگر سگ‌اخلاق نباشی، پس احتمالا احمقی!

جوان‌ها و نوجوان‌ها، برای آنکه سری در سرا دربیاورند لازم است تا مدام مشغول دعوا و نزاع باشند و توانایی و جسارت خود را در ویترین دعواها به نمایش بگذارند.

حمل و جابجایی قمه، قداره، چاقو و سایر سلاح‌های سرد اگر چه کاملا فراگیر نیست اما آنچنان هم غیر عادی محسوب نمی‌شود.

حتی اگر از نمونه افراطی لات‌ولوت‌های پایین‌شهر فاصله بگیریم و به سمت خانواده‌های معمولی‌تر طبقه کارگر حرکت کنیم؛ باز هم بین والدین و فرزند عاقل دعوا، کتک و ابراز خشم در جریان است. والدین تنبیه و خشم را ابزاری لازم برای تربیت فرزندان می‌دانند.

به نظر من پرخاشگری و ستیزه‌جویی در طبقه کارگر، دلیل فرگشتی دارد و اگر کمی خودسانسوری و تعارف با خودم را (به عنوان عضوی از همین طبقه) کنار بگذارم نه تنها تصویر پرخاشگری افراطی به وضوح در زندگی من مشخص است که دلایل و ریشه‌های آن هم چندان دور از دید نیست.

انکار واقعیت و فاصله شدید بین فرهنگ رسمی و غیررسمی باعث بروز لُمْپَنیسم می‌شود

شعبان جعفری یا همان «شعبون بی‌مخ» مصداق بارز یک لُمْپَن در تاریخ معاصر ایران است. البته لازم نیست برای لمپن بودن به این سطح از شهرت رسید. همینکه یک نفر با قلدری و رفتار پرخاشگرانه منفعتی برای خود فراهم کند، قدم در مسیر لمپنیسم گذاشته. حالا ممکن است این منفعت مستقیم، غیر مستقیم،مالی، غیر مالی یا حتی روانی باشد.

لمپن‌ها عمیقا معتقدند که زیر بار حرف زور نمی‌روند و مدام در حال مبارزه با زور و حرف ناحق هستند اما در حقیقت آنها با پرخاش و رفتار تهاجمی سعی دارند بازی را به نفع خودشان به هم بزنند.
در همین روزگار فعلی خودمان، شعبون بی‌مخ ها کم نیستند. اگر در بین همسفرهای یک مسافرت کوتاه ۳ روزه، با فردی روبه‌رو شدید که یا با پرخاش قواعد جمع را نمی‌پذیرد یا با سکوت و لجبازی و تمرد قصد برهم زدن نظم را دارد؛ اتفاق عجیبی رخ نداده است؛ شما با یک لمپن طرف هستید.

با تعریف دقیق‌تر لمپنیسم و بررسی عوامل پیدایش آن، درک بهتری از این پدیده و خطرات آن پیدا می‌کنیم.

اگر به مقاله «لمپنیسم» در ویکی‌پدیا فارسی مراجعه کنیم؛ در تعریف لمپنیسم چنین آمده:
«گروهی است که به هرج‌ومرج و اغتشاش اجتماعی دامن می‌زنند اما حرکاتشان خاستگاه ایدئولوژیک ندارد. لمپن‌ها با رفتارهایی نظیر آرایش و پوشش خلاف عُرف و غیرمعمول و برخی حرکت‌های نمایش تخریبی، خود را به جامعه معرفی کرده و در تعارضات داخلی طبقات اجتماع نقش منفی بازی می‌کنند. لمپنیسم را باید محصول افسردگی و ناامیدی اجتماعی دانست؛ ناامیدی که در همه ادوار تاریخی در جوامع وجود داشته‌است و برای این ادعا اشاره به کتاب مدینه‌ فاضله فارابی سند معتبری است چرا که او نیز از لمپن‌ها به عنوان علف‌های هرزه یاد می‌کند.

لمپن مانند مردم عادی که ثمره کار و رنجشان به جیب الیگارشی و مونارشی می‌رود تن به کار و تولید نمی‌دهد و چون سر نترس و گردن کلفتی دارد بیشتر در چپاول مردم توسط الیگارشی و مونارشی شرکت کرده و سهم خود را هر چند ناچیز، می‌گیرد. مشاغلی که لمپن به آن روی می‌آورد به هیچ وجه جنبه تولیدی نداشته و گردنه‌گیر (حال این گردنه ممکن است میدان تره‌بار باشد یا جای دیگر) و باج‌خور است.

در تعاریف جامعه‌شناسی سیاسی لمپن‌ها در هر شهر بزرگی وجود دارند. اینان گروه‌های متمایزی از سایر مردم را تشکیل می‌دهند که کانون انواع دزدان و جنایتکاران هستند؛ کسانی که از «فضولات جامعه» تغذیه می‌نمایند.»

در ادامه همین مقاله در خصوص دلایل پیدایش لمپنیسم آمده:

«در صورت از دست رفتن حس هویت اجتماعی، رشد هنجارهای اجتماعی، انسجام فرهنگی، قومیتی و خانوادگی و همین‌طور واگرایی فرهنگی، افزایش فاصله بین فرهنگ رسمی و غیررسمی، بی‌هویتی، افسردگی‌های اجتماعی، بیم از آینده افزایش مخاطرات شغلی و تحصیلی لمپنیسم رشد کرده و افزایش می‌یابد و این امر نقطه آغاز خطری برای جامعه محسوب می‌شود.

این گروه با مشخصات دیگر هم تعریف می‌شوند: «افرادی بدون شغل مشخص، ولگرد، مردمانی بی‌خانه و بی‌کاشانه که میزان فرهنگ‌شان بستگی دارد به اینکه از چه قوم و ملتی باشند و هرگز هم منکر این نیستند که آس و پاس و گدای سامره‌اند.»»

باز هم تاکید می‌کنم که در نگاه من قرار نیست یک شخص همه این مشخصات را داشته باشند تا بتوان او را لمپن خطاب کرد. اگر بروز پرخاشگری در مواجهه با اغلب شرایط به رفتار غالب یک شخص تبدیل شود؛ مسیر لمپنیسم آغاز شده و اگر پرخاشگری به ابزاری دائمی برای برهم زدن قواعد محیط و تامین منافع شخصی تبدیل شود؛ می‌توانیم بگوییم که رگه‌هایی از لمپنیسم به شکل مشهودی قابل رویت است.

همانطور که خواندید فاصله بین فرهنگ رسمی و غیر رسمی و خالی شدن از هویت اجتماعی از دلایل پیدایش لمپنیسم هستند.

اولین قدمی که برای خودم مفید می‌دانم این است که تصویر نادیده و انکار شده‌، از فرهنگ غیر رسمی طبقه کارگر را از زیر خاک بیرون بکشم و ابعاد واقعی آن را بر اساس تجربه‌های شخصی خودم توصیف کنم. دیدن تصویر واقعی فرهنگ غیر رسمی طبقه کارگر باعث می‌شود تا فاصله آن با فرهنگ رسمی را بهتر ببینیم.

دیدن تصویر واقعی از فرهنگ غیر رسمی طبقه کارگر و کنار کذاشتن انکار واقعیت‌ها، شاید بتواند درک بهتری از شرایط روحی و اجتماعی این طبقه را به من بدهد و با سپری کردن این مسیر بتوانم به سوالات ابتدای این مطلب جواب بهتری ارائه دهم. در ادامه‌ این مطلب سعی می‌کنم بخش‌هایی از شرایط غیر رسمی طبقه کارگر را توصیف کنم که فکر می‌کنم پشت پرده انکار قرار گرفته است.

خطر خشونت و سرقت همیشه در کمین بود

اولین بار که در راه برگشت از مدرسه کتک خوردم؛ فکر کنم کلاس دوم دبستان بودم و جرمم‌ این بود که یک کیف سامسونت مشکی دستم بود که احتمالا حسادت برانگیز شده بود!
در همان سن و سال بودم که فهمیدم وسایل و لوازم‌التحریرم توسط همکلاسی‌ها دزدیده می‌شود و به طور کلی احساس ناامنی همیشه از جانب محیط به من منتقل می‌شد.

کتک خوردن از مدیر و ناظم و معلم یک امر کاملا عادی و مرسوم بود. تا آنجا که هر کدام برای خود شلنگ و ترکه و چوب جدایی تهیه کرده بودند و همیشه همراهشان بود. لازم نبود تا شرارت بزرگی بروز پیدا کند تا از این ابزارآلات تنبیه استفاده شود. دویدن در حیاط مدرسه هم می‌توانست دلیل تنبیه بدنی با ترکه و شلنگ و چوب باشد.
پنجاه و پنج نوجوان ۱۰ تا ۱۲ ساله وقتی در یک‌ کلاس ۴۰ متری منتظر حضور معلم بودند و با تاخیر نیم ساعتی معلم مواجه می‌شدند چه کاری باید می‌کردند؟ هر فعالیتی در چنین شرایطی سر و صدایی داشت و پاسخش با به صف کردن همه برای کتک خوردن با شلنگ معلم یا ناظم داده می‌شد.

علاوه بر چوب و شلنگ ناظم و معلم، تهدید قولدرهای کلاس و مدرسه برای دعوا و کتک‌کاری هم همیشه وجود داشت و بالاخره دامنت را می‌گرفت.

وقتی فاصله مدرسه تا خانه را پیاده طی می‌کردم؛ علاوه بر خطر قولدرهای کلاس و مدرسه باید حواسم را به کنترل خطر قولدرهای مدرسه‌های دیگر و لات‌و‌لوت‌های محل هم جمع می‌کردم.

تابستان یکی از سال‌های دوره راهنمایی وقتی ساعت ۹ شب از سر کار تابستانی به خانه برمی‌گشتم در کوچه‌ای تاریک‌ با یکی از قولدرهای مدرسه مواجه شدم که جلویم را گرفت و سوال بی‌ربطی پرسید و آخرش هم به دعوا و کتک‌کاری ختم شد.

خطر تعرض جنسی

در جغرافیا و فرهنگی که من بزرگ شدم، کودک بودن یا پسر بودن هم نمی‌تواند باعث امنیت در برابر خطر تعرض جنسی باشد. کوچه و خیابان پر از مرد و پیرمردهایی است که در پی فرصتی برای تعرض جنسی به کودکان و نوجوانان پسر هستند. در مدرسه هم این خطر توسط قولدرها وجود دارد. در محیط کار تابستانی هم خبری از امنیت جنسی برای یک کودک یا نوجوان نیست!

باید مدام از خودت در برابر خطر تعرض جنسی محافظت کنی. اگر خوش شانس باشی قبل از آنکه طعمه تعرض جنسی قرار بگیری باید یاد بگیری که تقریبا همه‌جا خطرناک است و راهکارهای مراقبت از خود را یاد گرفته باشی وگرنه تجربه مورد تعرض قرار گرفتن بخشی از تجربه‌های زندگی‌ات خواهد بود.

اگر چه‌ این مساله بسیار فراگیر و شایع است اما به طور نانوشته تبدیل به یک انکار دسته‌جمعی شده است. انگار که جامعه در یک اقدام هماهنگ شده تصمیم به انکار و حذف صورت مساله گرفته باشد. فقط در شوخی‌های چاله میدانی ارازل و عباش می‌توانید اشاراتی ببینید که حکایت وسعت تعرض جنسی به کودکان و نوجوانان پسر دارد.

منابع مالی آنقدر محدود بودند که زندگی در بحران مالی تبدیل به روزمره ما شده بود

تا همین چند وقت پیش، فکر می‌کردم این چیزها طبیعت کاملا عادی زندگی هر انسانی است. و به همین خاطر دلیلی برای گفتن آنها نمی‌دیدم. اما وقتی جزییات منابع مالی اشخاص دیگری را در دوره‌های مختلف زندگی جویا شدم؛ به این نتیجه رسیدم که میزان دسترسی من به منابع مالی همیشه در حالت بحرانی بوده و اینقدر این شرایط بحرانی ادامه دار شده که برایم رنگ و بوی عادی گرفته است.

در سال دوم دبستان روزانه ۱۰ تومان پول تو جیبی می‌گرفتم که در همان موقع می‌توانستم با آن‌پول یک بیسکوییت کوچک دانش‌آموزی با مارک بینالود بخرم که فقط سه قطعه بیسکوییت داشت. تقریبا تا ۱۵ سالگی که از طریق یک کار پاره وقت توانسته‌ام مقداری درآمد جانبی کسب کنم؛ همیشه میزان دسترسی‌ام به نقدینگی و پول به همین نسبت محدود و کم بود. برای خوراکی و غدا و تنقلات همیشه با کمبود نقدینگی روبه‌رو بودم و به ناچار باید این محدودیت را مدیریت می‌کردم.

تهیه لقمه نان و پنیر در خانه و بردن به مدرسه یکی از راهکارها بود که نتیجه آن هم به بوی بسیار آزاردهنده لقمه نان و پنیر بعد از چند ساعت در کیف ماندن؛ منتهی می‌شد.
برای همین غم و دغدغه نان و شکم همیشه موضوع مهمی برای من بوده و هست. بسیاری از رفتارها، تصمیمات و تمایلاتم را می‌توانم در این شرایط ریشه‌یابی کنم. هر کجا سفره‌ای هست؛ تمایل برای نزدیک شدن به آن سفره هم هست. ارادت و خوش خدمتی به صاحب سفره هم هست.

خرید از فروشگاه‌های لباس دست دوم و استفاده از لباس‌های کهنه اقوام برای من آنچنان طبیعی و مرسوم بود که وقتی در سال اول دبیرستان از قبول آن لباس‌ها سرباز زدم، مساله لباس به عنوان یک مساله جدید سر از زیر خاک بیرون آورد. تازه آن موقع بود که معلوم‌ شد تهیه و استفاده از لباس نو هم نیاز به دعوا و جنجال دارد. دقیقا به یاد دارم که از اسفند تا خرداد برای خرید لباس دعوا کردیم تا نهاینا در اولین امتحان خرداد سال اول دبیرستان، با لباسی نو به سر جلسه امتحان رفتم.

محدودیت منابع مالی در همه چیز مشهود بود. به طور مثال برای تامین بودجه خرید دوچرخه، موتور سیکلت، اتوموبیل و شهریه دانشگاه از جانب خانواده نیاز به دعوا و جنجال بود و البته هیچ کدام از چیزهایی که نام بردم؛ حتی با دعوا هم به دست نیامد و حسرتش برایم ماند تا جایی که سال‌ها بعد خودم برای خودم تهیه کردم.

در دنیای من، پول و منابع مالی همیشه در وضعیت بحرانی بوده و همیشه باید به فکر کم کردن هزینه‌ها و صرفه‌جویی در مخارج می‌بودم.

عشق، امنیت عاطفی و صمیمیت نایاب بود

احساس عدم امنیت فقط به احتمال تعرض، دزدی و کتک خوردن محدود نمی‌شد. عشق، محبت، صمیمت، پذیرفته شدن و مورد حمایت عاطفی بودن هم برای من در دسترس نبود و عدم وجود این شرایط عدم امنیت عاطفی را هم به فهرست عدم امنیت‌های دیگر افزوده بود.

کودکی و نوجوانی من بیشتر از آنکه رنگ و بوی شادی و بازی و سرخوشی داشته باشد من را به یاد آزارهای همیشگی خواهرم، کم محلی‌ها و رفتارهای خشم آلود پدرم و عصبانیت و خستگی‌های مادرم می‌اندازد. از جمع خانواده درجه یک که خارج شویم این مشکل خود را به شمل بی‌رحمانه‌تری به نمایش می‌گذارد. یادم می‌اید که در یک مهمانی خانوادگی وقتی هم در خال رقصیدن کنار هم بودند، حرف یا رفتاری از پسرخاله‌ام بروز پیدا کرد که نشان از تحقیر و تمسخر من، صرفا به خاطر حضور در جمع سایر رقصندگان بود. آن رفتار تحقیرآمیز هنوز هم در ذهن من به شکل پر رنگی به جا مانده است. یا در سال دوم دبستان، زمانی که در کلاس شنا شرکت کرده بودم و مربی از همه خواست تا یک نفر را به عنوان هم‌تمرین انتخاب کنند، هیچ کس من را انتخاب نکرد و خاضر هم نشد که با من هم‌تمرین بشود.

اگر بگویم خطر ترد شدن همیشه در کمین بود؛ دروغ گفته‌ام چون ترد شدگی برای من یک خطر در کمین نبود. بلکه یک وضعیت دائمی در حال وقوع بود. خانواده، اقوام، دوستان مدرسه و بعدها در دانشگاه مدام رفتارهایی از جانب محیط دیده‌ام که احساس ترد شدگی را به من منتقل می‌کرد. در بسیاری از موارد برای آنکه این روند را تغییر دهم یا جلوی بروز این رفتارها در آینده را بگیرم مجبور بودم که شروع به حمایت بیش از حد، محبت بیش از اندازه و فداکاری‌های بی‌حدوحساب از افراد محیط کنم و وقتی این اقدامات هم به نتیجه نمی‌رسید؛ رفتارهایی از جنس «پرخاشکری منفعل» در من بروز پیدا می‌کرد.

دسترسی به عشق و امنیت عاطفی چیزی نبود که به سادگی برای من امکان پذیر باشد و خشم، یکی از نتایج غیر قابل اجتناب این عدم امنیت عاطفی بود. خشم سرکوب شده، خشم منفعل و خشم ایدئولوژیک و آرمانی اشکال مختلف واکنش‌های ناخودآگاه من به این شرایط بود.

شاید گرایش شدید من به مذهب و اجتماعات مذهبی مثل مسجد و هیئت و کانون‌های مستقر در مساجد هم از همین موضوع سرچشمه می‌گیرد. اجتماعات مذهبی تنها جایی بودند که خبری از برخورد سلیقه‌ای و ترد اجتماعی نبود. من به همان اندازه و همان شکلی مورد پذیرش و حمایت بودم که الباقی افراد از این نعمت برخوردار بودند.

بعدها این حس پذیرفته شدگی و امنیت را در کوه و طبیعت هم توانستم تجربه کنم. کوه و طبیعت هم درست مثل اجتماعات مذهبی رفتار تبعیض‌آمیزی با من نداشت. طبیعتت همان رفتاری را با من داشت که احتمالا با هر کس دیگری از خود نشان می‌داد.

حق گرفتنی است وگرنه حقی وجود ندارد

اگر در روند اتفاقات مثل یک تماشاچی کنار می‌ایستادم، بخش بزرگی از حقوق من پایمال می‌شد و برای احقاق حقومم باید جنگ و دعوا راه می‌انداختم. در کودکی با گریه، در نوجوانی با گریه توام با دعوا، در جوانی با دعوا و اخیرا هم با پرخاشگری منفعل نسبت به نادیده گرفتن حقوقم واکنش نشان می‌دادم.

اینجا جنگل است، باید بخوری تا خورده نشوی

در چنین شرایطی بود که به مرور زمان بدون اینکه آگاه باشم یاد گرفتم که گوگولی، شیک و بی آزار بودن در کنار حسادت برانگیز بودن ترکیب بسیار مهلکی را پدید می‌آورد و امنیت من را به خطر می‌اندازد. پس بر اساس قانون تکامل به طور ناخودآگاه برای حفظ امنیت و بقا، رفتار و شخصیت من به سمتی تکامل پیدا می‌کرد که حاصل ضریب این پارامترها در محدوده امن‌ باقی نگه دارم.

یعنی برای تطابق با شرایط محیط باید میزان گوگولی و شیک بودن خودم را کم می‌کردم و مقداری هم آزارگری را تقویت می‌کردم تا بتوانم خطرات محیط را کنترل و امنیت نسبی را برای خودم تامین کنم. تازه بعد از تامین امنیت نسبی بود که می‌شد تصمیم گرفت آیا می‌ارزد که چیزهایی برای ارز اندام و به چشم آمدن بروز دهم یا احتمال خطر همچنان آنقدر زیاد است که بهتر است عطایش را به لقایش ببخشم.

مثل یک راننده که مدام حواسش به دنده و کلاج و ترمز و فرمان است و حسرت رسیدن به مقصد در چشمانش موج می‌زند. من هم مدام مجبور بودم حواسم به میزان آزارگری، خشونت و قابلیت دفاع در برابر تهدیدها باشد و حسرت رسیدن به امنیت روانی و مقبولیت اجتماعی در درونم موج می‌زد.

نباش، نخواه، بهره‌مند نشو و بدان که استحقاق بهره‌مندی را هم نداری

دیدگاه خود را بنویسید